close
متخصص ارتودنسی
غریب جمکران



درباره وبلاگ

» <-BlogAbout->

اوقات شرعي


حديث روز


عضويت

براي مطلع شدن از اضافه شدن مطالب جديد به وبلاگ در اين قسمت عضو شويد .

خبرنامه وبلاگ را اينجا وارد كنيد .

امکانات وبلاگ


آيا حضرت موسي يک مصلح و نجاتبخش نبود

فرار يک مصلح و منجي از ميان دشمنان خود، قبل از به عهده گرفتن مسؤليت تبليغ و ارشاد و مبارزه، امري معقول و مشروع است. آيا شما نجات بخش بودن حضرت موسي (عليه السلام) نسبت به بني اسرائيل را باور داريد؟ (يا بَني اِسْرائيلَ قَدْ اَنْجَيْناکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ); [1] .

اي بني اسرائيل ما (به وسيله موسي (عليه السلام)) شما را از دست دشمنان نجات داديم.

همين موسي نجات بخش، وقتي که آن مرد مزاحم را کشت، مردي از دورِ شهر (اَقْصَي الْمَدينَةِ) دوان دوان آمد و به او گفت: (يا مُوسي اِنَّ الْمَلأَيأتَمِروُنَ بِکَ لِيَقْتُلوُک فَاخْرُجْ مِنْها اِنّي لَکَ مِنَ النّاصِحين)

(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَّرَقَّبُ قالَ: رَبِّ نَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ); [2] .

اي موسي! همانا سرکردگان با يکديگر درباره تو هم فکري مي کنند تا اين که تو را بکشند. پس از اين شهر در رو، چون که من از خير خواهان توام.

پس موسي (عليه السلام) نيز از آن شهر ترسان و نگران بيرون رفت در حالي که مي گفت: خدايا مرا از دست اين قوم ستمکار نجات بخش.

موسي (عليه السلام) ترسيد و فرار کرد و بعد از مبعوث شدن به پيامبري، وقتي که مورد اعتراض فرعون قرار گرفت چنين گفت: (فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لي رَبّي حُکْماً وَجَعَلني مِنَ الْمُرْسَلين); [3] .

بله، من از دست شما فرار کردم چون که از شما ترسيدم که مرا بکشيد پس پروردگارم به من دستور بازگشت به سوي قومم را داد و مرا از فرستادگان قرار داد.

بنابراين، فرار يک فرد مبارز از دست دشمن براي حفظ جان خود و تداوم مبارزه اش از نظر قرآن مانعي ندارد.

اگر دلداري و قوت قلب دادن خداي متعال به حضرت موسي (عليه السلام)نبود حضرت موسي (عليه السلام) باز حاضر به باز آمدن به سوي فرعون نبود. [4] .

(قالَ رَبّي اِنّي اَخافُ اَنْ يُکَذِّبُوني وَ لَهُمْ عَليَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ يَقْتلون); [5] .

موسي گفت: پروردگارا! همانا من مي ترسم که فرعونيان مرا در

داشتن اين مأموريت دروغگو بپندارند، علاوه بر اين که براي ايشان در گردن من گناه و پيگردي است که مي ترسم اگر پيششان بروم مرا بکشند.

مهدي موعود (فرزند امام حسن عسکري (عليه السلام)) نيز که گناهي (جز نامشروع شمردن خلافت خلفاي غاصب) نداشت از دست ملأ (سر کردگاني) که براي نابود کردن اين نجات بخش ائتمار (همايش) کرده بودند و پدرانش را به مقر حکومت خود کشانده بودند که «به اصطلاح» از شورش علويان بر عليه حکومت خود راحت باشند و بهتر بتوانند آنان را سرکوب کنند فرار کرده است تا بعداً با لشکري قوي «آسماني و زميني» که خداي متعال در اختيارش خواهد گذاشت (و او را تأييد نموده و موفقش خواهد داشت) به سوي جامعه برگردد و اسلام کامل و واقعي را در روي زمين پياده کند

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:17 |


آيا واقعاً امام مهدي وجود دارد؟

چهارمين پرسش اين است که با روشن شدن امکانِ طول عمر و غيبت طولاني، چگونه به وجود امام مهدي (ع) و تولّد او مي‌رسيم؟

با فرض نقل چند روايت از پيامبر اسلام (ص) آن‌هم براي قانع‌شدن به يک امر غير متعارف، آيا مي‌توانيم به وجود امام دوازدهم ايمان پيدا کنيم؟

چگونه ثابت مي‌کنيم که امام مهدي (ع) يک وجود حقيقي و تاريخي دارد و افسانه‌اي نبوده که تعدادي از مردم به خاطر شرايط حادّ اجتماعي و رواني آن را در دل خود پرورانده‌اند؟

پاسخ شهيد صدر به اين پرسش با توجه به ابعاد متعدد آن، در دو مرحله بوده و به دو گونه آن را مطرح کرده است.

نکتهِ نخست در رد کساني است که روايات نقل شده دربارهِ امام مهدي را بسيار محدود مي‌بينند و ادعا مي‌کنند که فقط چند روايت دربارهِ او وجود دارد و با چند روايت محدود، يک اعتقاد راسخ حاصل نمي‌شود.

پاسخ اين شبهه را با توجه دادن به منابع فراوان و تعداد روايات بسيار زياد که فقط از زبان پيامبر - آن‌هم از راه اهل سنت - چهارصد روايت شمارش شده، مطرح مي‌کند. چنان‌چه روايات وارده از راه شيعه و اهل بيت (ع) را اضافه کنيم به شش هزار روايت ميرسد. با اين فراواني روايات - که در کم‌تر موضوعي از موضوعات بديهي اسلام اين قدر روايت رسيده است - ادعاي بداهت مي‌نمايد که ادعاي گزافي نيست و قطعي بودن اين مسئ‌له را روشن مي‌کند.

نکته دوم: پس از احراز اصل حتمي بودن وجود امام مهدي (ع) با استفاده از روايات فراوان، جا دارد که بپرسيم: اين امام مهدي (ع) کيست؟

انطباق اين عنوان بر دوازدهمين امام معصوم از اهل بيت پيامبر (ص) از دو راه در نوشته شهيد صدر طي شده است.

در راه اول به چند مطلب توجه داده شده است:

مطلب اول: رواياتي که مهدي (ع) را از اهل بيت معرفي مي‌کند و او را از فرزندان فاطمه و فرزند حسين بلکه نهمين فرزند حسين بن علي (ع) مي‌داند.

مطلب دوم: رواياتي که تمام امامان را دوازده نفر مي‌داند.

بنابراين، حضرت مهدي (ع) خارج از دايرهِ دوازده امام نخواهد بود و او را در دوازدهمين فرد از آنان تعيين مي‌کند.

اين روايات عليرغم تلاش امامان براي مطرح نشدن آن‌ها در ميان عموم مردم - به خاطر حفظ جان امام مهدي (ع) از گزند دشمنان ديرينه و حاکمان عباسي - بالا‌خره منتشر شده و سينه به سينه و کتاب به کتاب، از نسلي به نسل ديگر منتقل گشته و در سطحي قابل قبول و قابل اعتماد منتشر شده است.

مطلب سوّم: اضافه بر تعداد فراوان روايات فوق، قراين و شواهد بسياري، صحت اين روايات را اثبات مي‌کند.

براي نمونه عدد روايات (الائمه - اوالخلفاء اوالامراء - من بعدي اثنا عشر) به 270 روايت مي‌رسد که در مشهورترين کتاب‌هاي حديث شيعه و اهل سنت هم‌چون بخاري و مسلم و ترمذي و ابو داود و مسند احمد و مستدرک حاکم آمده است.

مطلب چهارم: آقاي بخاري که معاصر امام جواد (ع) بوده اين روايات را نقل کرده؛ يعني متن اين حديث‌ها قبل از کامل شدن عدد دوازده امام در عالم خارج ثبت شده و احتمال جعل و حديث‌سازي - که معمولاً پس از وقوع يک حادثه براي آن حادثه حديث جعل مي‌شود، - صددرصد منتفي است و به هيچ‌وجه نمي‌تواند اين روايت‌ها انعکاسي از عقيدهِ اماميه و پيروان اهل‌بيت باشد. بنابراين، اين نکته نشان دهنده يک واقعيت فراتر از حوادث تاريخ بوده، در حقيقت يک خبر غيبي از پيامبر اسلام (ص) است که با اعتقاد اماميه کاملاً منطبق مي‌شود.

عقيدهِ اماميه مبني بر امام مهدي (ع) يگانه مصداق قابل صدق براي اين نوع حديث‌هاي فراوان مي‌باشد.

نکتهِ سوّم: چنان‌چه کسي بخواهد مصداق دوازدهمين امام از اهل بيت پيامبر را بشناسد، شهيد صدر با استفاده از واقعيت‌هاي تاريخي هفتاد سال حوادث پي‌درپي در دوران غيبت صغري، نايبان ويژه امام مهدي (ع) در اين دوره و ارتباط چندين نسل با آنان و با امام مهدي (ع) توسط آنان و مکاتبات حسي و ملموسي که مردم و دانشمندان با امام زمان (ع) داشته‌اند، روشن مي‌کند که امکان هرگونه فريب و ظاهرسازي و خيال‌بافي منتفي است.

با پيام امام مهدي (ع) به آخرين سفير خود (ابوالحسن علي بن محمد سمري)، پايان غيبت صغري و آغاز غيبت کبري مطرح مي‌شود. در واقع يک مسير کاملاً منطقي و مقبول براي تحقق غيبت کبري که در روايات پيامبر (ص) و اهل بيت اطهار مطرح شده بود، تحقق يافته و شيعيان از گزند پاشيدگي و نابودي به سمت پذيرش غيبت کبري و ايمان به امام غايب با حفظ شرايط اساسي براي ادامه تلاش در خط اهل بيت (ع) حرکت مي‌کنند و به راه اصلي و منطقي و اسلامي خود - به سمت تحقق آرمان‌ها و شرايط لازم براي ظهور امام غايب - ادامه مي‌دهند.

هرگونه اغفال و فريب و تناقض‌گويي و حيله‌گري در رفتار نايبان خاص امام مهدي (ع) در دوران هفتاد ساله - که چندين نسل را دربر گرفته بود، - مشاهده نشده و احتمال آن غيرمنطقي و غيرعقلاني بوده است. هم چنين احتمال افسانه بودن تولد يا زندگي و حضور امام مهدي در ميان مردم به کلي منتفي مي‌باشد.

بدين ترتيب، پديدهِ غيبت صغري يک تجربه عملي بسيار مهمّي بوده، که واقعيّت تولّد و وجود و امامت و غيبت امام زمان را به خوبي براي اهل منطق و تحقيق در همان برهه و در قرن‌هاي بعدي نيز به اثبات مي‌رساند و اتمام نگراني‌ها و وسوسه‌ها را مي‌زدايد.

و اين پاسخ از شهيد صدر نيز پاسخي ابتکاري مي‌باشد

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:10 |


آيه صادقين چگونه بر وجود امام زمان دلالت دارد؟

خداوند متعال مي‏فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ؛ [1] «اي مؤمنين! تقوا پيشه کرده و همراه با صادقين باشيد

مقصود از «صادقين» در آيه برخي از مؤمنين است نه جميع آنان، حال اين بعض چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟

از خود آيه استفاده مي‏شود که مقصود به صادقين کساني هستند که صادق علي‏الاطلاق هستند، و لذا علي‏الاطلاق امر به اطاعت آنها شده است، تا افراد مطيع با اقتدا و هدايت از آنها به حقّ و حقيقت و سعادت نايل آيند. نتيجه اينکه: «صادقين» در آيه همان حاملان وحي و خلفاي رسول و امينان شرع و حاميان دين و ائمه هدايت و چراغ‏هاي هدايتند، کساني که خداوند رجس و پليدي را از آنان دور کرده و از هر عيب و نقصي پاکشان کرده است. و اينان کساني غير از اهل بيت عصمت و طهارت پيامبرعليهم السلام نيستند، که اوّل آنها اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب‏عليه السلام و آخر آنها مهدي‏عليه السلام است.

فخر رازي از آيه فوق استفاده عصمت کرده و مي‏گويد: «از اين آيه استفاده مي‏شود که در هر زمان بايد صادقين معصوم موجود باشند...». [2] .

کليني به سند خود از بريد بن معاويه عجلي نقل کرده که از امام باقرعليه السلام درباره آيه اِتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «إيّانا عني» ؛ [3] «ما را قصد کرده است

و نيز به سند خود از امام رضاعليه السلام در ذيل آيه فوق نقل کرده که فرمود: «الصادقون هم الأئمّة» ؛ [4] «صادقين همان ائمه‏اند...».

حاکم حسکاني حنفي به سند خود از عبداللَّه بن عمر در تفسير آيه فوق نقل کرده که مقصود از آن، محمّد و اهل بيت اوست. [5] .

سبط بن جوزي از قول علما در تفسير آيه فوق نقل کرده که مقصود از آيه اين است که با علي و اهل بيتش باشيد.

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:09 |


آيه نذير چگونه دلالت بر وجود امام زمان‏ دارد؟

خداوند متعال مي‏فرمايد: وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلّا خَلا فِيها نَذِيرٌ؛ [1] «و هر امّتي در گذشته انذار کننده‏اي داشته است

از آيه فوق به خوبي استفاده مي‏شود که در هر زماني بايد در ميان مردم حجت خدا و هادي علي الاطلاق موجود باشد.

امام باقرعليه السلام فرمود: «اي گروه شيعه! خداوند تبارک و تعالي مي‏فرمايد: وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلّا خَلا فِيها نَذِيرٌ. عرض شد: اي اباجعفر! مگر نذير بر اين امت، محمّد نيست؟ حضرت فرمود: «... صدقت فهل کان نذير وهو حيّ من البعثة في أقطار الأرض...» ؛ [2] «آري راست مي‏گويي، آيا محمّد در زمان حياتش انذار کننده از زمان بعثت براي همه مناطق نبود؟...».

در تفسير علي بن ابراهيم در ذيل آيه فوق مي‏خوانيم: «...لکلّ زمان إمام...» ؛ [3] «...و براي هر زماني امامي است.

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:09 |


آيه هدايت چگونه بر وجود امام زمان دلالت دارد؟

خداوند متعال مي‏فرمايد: وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ؛ [1] «و از جمله کساني که آفريديم فرقه‏اي به حقّ هدايت مي‏يابند و به حق بر مي‏گردند

فخر رازي در ذيل آيه فوق در تفسيرش از جبائي نقل کرده که: «اين آيه دلالت دارد بر اينکه هيچ زماني خالي از کسي که قيام و عمل به حق کرده و مردم را به آن هدايت کند نيست». [2] .

ميرزا محمّد مشهدي در تفسير «کنز الدقائق» مي‏گويد: «آيه دلالت دارد بر اينکه در هر قرني يک نفر معصوم وجود دارد؛ زيرا مفاد آن اين است که هادين و عادلين بعضي از خلقند نه تمام آنها، و هر کسي که معصوم نيست هادي و عادل کلّي نيست». [3] .

عبداللَّه بن سنان مي‏گويد از امام صادق‏عليه السلام درباره آيه وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ... سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «هم الأئمة» ؛ [4] «مقصود از آيه ائمّه است

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:09 |


اثبات امامت حضرت حجة بن الحسن العسکري

خواننده عزيز! خداوند من و شما را بر انديشه محکم و استوار و ايمان به حقّ در دنيا و آخرت پايدار نمايد، و بين ما و خلف منتظر از خاندان عصمت و طهارت جمع فرمايد. بدان که هيچ راهي براي اثبات امامت نيست مگر نصّ و معجزه. زيرا همان‏طور که در جاي خود ثابت شده از جمله شرايط امام، عصمت است که اگر امام معصوم نباشد، هدف از نصب او تحقّق نمي‏يابد، و به اصطلاح نقض غرض لازم مي‏آيد.

عصمت حالتي است نفساني و مرتبه‏اي است که از نظر مردم پوشيده است و کسي آن را نمي‏داند مگر خداوند و کساني که خداوند علم آن را به آن‏ها الهام فرموده باشد. در اين رابطه بر خداوند است که امام معصوم را با يکي از دو راه به مردم معرفي کند:

1 - به وسيله پيغمبرصلي الله عليه وآله و يا امام قبلي.

2 - به وسيله معجزه‏اي که به دست او انجام شود، و چون امام براي مردم معيّن شده بر آن‏ها واجب است که به او مراجعه کنند و اعتماد نمايند که: «وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَکُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً»؛ [1] و براي هيچ مرد و زن مؤمني اين حقّ نيست که هرگاه خدا و رسول او کاري را لازم کنند، ايشان در کارشان اختيار [و گزينشي] داشته باشند. و هر آن‏که خدا و رسول او را نافرماني نمايد، حقّا که در گمراهي آشکاري افتاده است.

و شاهد بر آنچه گذشت احاديثي است که از نظر معني متواتر است:

1 - حديثي است که شيخ ثقه جليل احمد بن ابي طالب طبرسي [2] در کتاب الاحتجاج آورده است. اين حديث هر چند که طولاني است ولي فوايد بسيار و امور مهم دارد. در اين حديث امامت مولاي ما - عجّل اللَّه فرجه - با نصّ و معجزه اثبات شده و اين‏که امّت را نشايد براي خود امامي اختيار کند، پس تعجّبي ندارد که تمام اين حديث را بياوريم و از خداوند مي‏خواهيم که ما را اهل پذيرش اين حديث قرار دهد. شيخ طبرسي - که خدايش رحمت کند - چنين گفته است: «احتجاج حضرت حجّت قائم منتظر صاحب الزمان - درود خداوند بر او و پدرانش باد - سعد بن عبد اللَّه قمي اشعري گفته است: به يک نفر ناصبي که از همه ناصبي‏ها در مجادله قوي‏تر بود دچار شدم. روزي هنگام مناظره به من گفت: مرگ بر تو و هم‏مسلکانت باد. شما رافضي‏ها، مهاجرين و انصار را مورد طعن قرار مي‏دهيد، و محبّت پيغمبرصلي الله عليه وآله را نسبت به آنان انکار مي‏کنيد، و حال آن‏که صدّيق، بالاترين افراد اصحاب است که به اسلام سبقت جسته، مگر نمي‏دانيد که رسول خداصلي الله عليه وآله او را شب هجرت از ترس بر جان او، با خود به غار برد چنان‏که بر جان خود ترسان بود. براي اين‏که مي‏دانست که او خليفه و جانشين آن حضرت خواهد شد، لذا خواست که جان او را مانند جان خود حفظ کند تا مبادا وضع دين بعد از خودش مختل شود، در همان حال علي را در رختخواب خود قرار داد، چون که مي‏دانست اگر او کشته شود وضع اسلام مختل نمي‏گردد، زيرا که از اصحاب بودند کساني که جاي او را بگيرند، لذا خيلي به کشته شدنش اهمّيت نمي‏داد.

سعد مي‏گويد: من جوابش را دادم، ولي جواب‏ها دندان‏شکن نبود.

سپس گفت: شما رافضيان مي‏گوييد: اوّلي و دومي منافق بوده‏اند و به ماجراي ليلة العقبه استدلال مي‏کنيد. آن‏گاه گفت: بگو ببينم آيا مسلمان شدن آن‏ها از روي خواست و رغبت بود يا اکراه و اجباري در کار بود؟

من در اين‏جا از جواب خودداري کردم، چون که با خود انديشيدم اگر بگويم از روي

اجبار و اکراه مسلمان شدند که در آن هنگام اسلام نيرومند نشده بود تا احتمال اين معني داده شود و اگر بگويم از روي خواست و رغبت اسلام آوردند که ايمان آن‏ها از روي نفاق نخواهد بود.

از اين مناظره با دلي پردرد بازگشتم، کاغذي برداشتم و چهل و چند مسأله‏اي که حلّ آن‏ها برايم دشوار بود نوشتم و با خود چنين گفتم: اين نامه را به نماينده مولي ابومحمد حسن بن علي عسکري‏عليه السلام - يعني احمد بن اسحاق که ساکن قم بود - تسليم کنم، اما وقتي سراغ او رفتم ديدم سفر کرده است، به دنبال او مسافرت کردم تا اين‏که او را يافتم و جريان را با او در ميان گذاشتم. احمد بن اسحاق به من گفت: بيا با هم به سرّ من رأي (سامراء) برويم تا از مولايمان حسن بن علي‏عليهما السلام در اين باره سؤال کنيم، پس با او به سرّمن رأي رفتيم تا به درب خانه مولايمان رسيديم و اجازه ورود خواستيم، اجازه داده شد داخل خانه شديم. احمد بن اسحاق کوله‏باري داشت که با عباي طبري آن را پوشانده بود که در آن صد و شصت کيسه از پول‏هاي طلا و نقره بود و بر هر يک از آن‏ها مهر صاحبش بود و چون چشممان به جمال حضرت ابومحمد الحسن بن علي‏عليهما السلام افتاد، ديديم که صورتش مانند ماه شب چهارده مي‏درخشد و بر روي رانش کودکي نشسته که در حسن و جمال مانند ستاره مشتري است و دو گيسو بر سر دارد و در پيشگاه آن حضرت انار زريني قرار داشت که با جواهرات و نگين‏هاي قيمتي زينت شده بود،انار را يکي از رؤساي بصره اهدا کرده بود، امام‏عليه السلام قلمي در دست داشت و با آن روي کاغذ چيزي مي‏نوشت، و هرگاه کودک دستش را مي‏گرفت آن انار را مي‏افکند تا آن کودک برود و آن را بياورد و در اين فرصت هر چه مي‏خواست مي‏نوشت. پس احمد بن اسحاق عبا و کوله‏بار را به نزد حضرت هادي‏عليه السلام (يکي از القاب امام حسن عسکري‏عليه السلام است) گشود، پس از آن، حضرت نظري به کودک افکند و گفت: مهر از هداياي شيعيان و دوستانت برگير. عرضه داشت: اي مولاي من! آيا جايز است دست پاک به سوي هداياي نجس و اموال پليد دراز شود؟

آن حضرت به احمد بن اسحاق فرمود: آنچه در کوله‏بار هست بيرون آورد تا حرام و حلال از هم جدا شود. پس او کيسه‏اي را بيرون آورد، کودک گفت: اين مربوط به فلان بن فلان از فلان محلّه قم است که شصت و دو دينار دارد، از پول منزلي که فروخته و ارث از

پدرش چهل و پنج دينار است و از پول هفت پيراهن چهارده دينار و اجرت سه دکان سه دينار.

مولاي ما فرمود: راست گفتي فرزندم، حرام از آن را بيان کن. کودک گفت: در اين کيسه ديناري است که در فلان سال در ري سکه خوده، نيمي از نقشش رفته و سه قطعه مقراض شده که وزن آن‏ها يک دانق و نيم است، حرام در اين اموال همين مقدار است که صاحب اين کيسه در فلان سال، فلان ماه نزد نسّاجي که همسايه‏اش بود يک من و ربع پشم ريسيده شده داشت که مدّت زيادي بر آن گذشته بود، پس آن را سارقي دزديد، نسّاج به او ابلاغ کرد، ولي او سخن نسّاج را نپذيرفت و به جاي آن به مقدار يک من و نيم پشم نرم‏تر از مال خودش که به سرقت رفته بود تاوان گرفت و سپس سفارش داد تا برايش پيراهني از آن بافتند، اين دينار و آن مقراض شده‏ها از پول آن پيراهن است.

احمد بن اسحاق گره از کيسه گشود، دينار و مقراض شده‏ها را همان‏طور که خبر داده بود در آن ديد. سپس کيسه ديگري بيرون آورد. آن کودک فرمود: اين مال فلان بن فلان است از فلان محلّه قم، پنجاه دينار در آن هست، شايسته نيست براي ما که به آن‏ها دست بزنيم. احمد بن اسحاق گفت: چرا؟ فرمود: به خاطر اين‏که اين دينارها از پول گندمي است که صاحب اين پول با کشاورزانش قرارداد داشت ولي قسمت خودش را با پيمانه کامل برداشت و قسمت آن‏ها را با پيمانه ناقص داد.

حضرت امام حسن‏عليه السلام فرمود: راست گفتي فرزندم. سپس گفت: اي پسر اسحاق! اين کيسه را بردار و به صاحبانش گوشزد کن و آن‏ها را سفارش نماي که به صاحبان اصلي (=کشاورزان) برسانند که ما به آن نياز نداريم.

آن‏گاه فرمود: پيراهن آن پيرزن را بياور. احمد بن اسحاق گفت: آن را - که در ساکي بوده - فراموش کرده‏ام. آن‏گاه رفت تا آن را بياورد که در اين هنگام مولايمان حضرت ابومحمد هادي‏عليه السلام به من نظر افکند و فرمود: چه عجب اين‏جا آمدي؟ عرضه داشتم: احمد بن اسحاق مرا تشويق کرد که به ديدار شما بيايم. فرمود: پس سؤالاتي که داشتي چه شد؟ عرضه داشتم: به همان حال است اي مولاي من! فرمود: از نور چشمم هر چه مي‏خواهي بپرس. - و به کودک اشاره کرد - عرضه داشتم: اي سرور و مولي‏زاده ما! براي ما روايت

شده که پيغمبر اکرم‏صلي الله عليه وآله طلاق همسران خود را به امير المؤمنين‏عليه السلام واگذار کرده بود به طوري که روز جمل به عايشه پيغام داد که تو بر اسلام و اهل اسلام هلاکت وارد ساختي [و از مقامت سوء استفاده کردي] و فرزندانت را از روي جهل به نابودي کشاندي، اگر از کارهايت دست برنداري تو را طلاق خواهم داد. اي مولاي من بفرماييد که معني طلاق در اين‏جا چيست که رسول خداصلي الله عليه وآله حکم آن را به امير المؤمنين‏عليه السلام واگذار کرده بود؟

فرمود: خداوند پاک مقام همسران پيغمبر را بزرگ قرار داد و آنان را به شرافت مادران مؤمنين بودن افتخار بخشيد، آن‏گاه رسول خداصلي الله عليه وآله به امير مؤمنان‏عليه السلام فرمود: يا ابالحسن! اين شرافت تا وقتي براي آن‏ها باقي است که بر اطاعت خداوند استوار بمانند، پس هر کدامشان بعد از من خداي را معصيت کرد به اين‏که عليه تو خروج نمود، او را از همسري من ببيرون ساز و افتخار مادر مؤمنين بودن را از او بگير.

پس از آن گفتم: فاحشه مبيّنه چيست که اگر زن آن را مرتکب شود براي شوهر جايز است که در ايام عده هم او را از خانه خود بيرون راند؟

فرمود: مساحقه است نه زنا؛ زيرا که اگر زنا کرد حدّ را بر او جاري مي‏سازند و اگر کسي خواست با او ازدواج کند اشکال ندارد و حدّي که بر او جاري شده مانع آن نيست. ولي اگر مساحقه کرد، واجب است که سنگسار شود و سنگسار خواري‏اي است که هر کس را خداوند امر فرموده سنگسار کنند، خوارش کرده، لذا براي کسي روا نيست که به او نزديک شود.

سپس گفتم: اي زاده پيامبر! از قول خدا - عزّوجلّ - به پيغمبرش موسي‏عليه السلام خبرم ده که مي‏فرمايد: «فَاخْلَعْ نَعْلَيْکَ إِنَّکَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُويً»؛ [3] کفش‏هايت را بيرون ساز که در جايگاه مقدّس طوي هستي. فقهاي فريقين چنين پندارند که نعلين‏هاي حضرت موسي‏عليه السلام از پوست مردار بوده؟

فرمود: هر کس اين حرف را بزند بر حضرت موسي‏عليه السلام افترا بسته، و او را در نبوّتش جاهل پنداشته است؛ زيرا که از دو حال خارج نبود که هر دو خطاست، يا اين‏که نمازش با آن جايز بوده يا نه. اگر نماز جايز بوده پس در آن جايگاه نيز جايز بود که آن را پوشيده

باشد هر چند که پاکيزه است و اگر نمازش جايز نبوده پس حضرت موسي بايد حرام و حلال را نشناخته باشد و ندانسته باشد که با چه چيز مي‏توان نماز خواند و با چه چيز نمي‏شود و اين کفر است.

گفتم: پس اي مولاي من! تأويل اين آيه را برايم بيان فرماي؟ فرمود: حضرت موسي در وادي مقدّس بود که عرضه داشت: پروردگارا! من محبّتم را نسبت به تو خالص ساختم و دلم را از غير تو شستشو دادم، ولي موسي نسبت به خانواده‏اش سخت علاقه‏مند بود. پس خداوند متعال فرمود: «فَاخْلَعْ نَعْلَيْکَ»؛ يعني اگر محبّت تو نسبت به من خالص و دلت از ميل به غير من خالي است پس محبّت خانواده ات را از قلبت بيرون کن.

عرضه داشتم: بفرماييد تأويل «کهيعص» [4] چيست؟ فرمود: اين حروف از خبرهاي غيبي است که خداوند بنده‏اش زکريّا را بر آن مطلع ساخت، سپس بر محمّدصلي الله عليه وآله آن را حکايت فرمود، و آن چنين است که وقتي زکريّا از پروردگار خواست که نام‏هاي پنج تن را به او تعليم کند خداوند جبرئيل را بر او نازل فرمود و به او نام آنان را آموخت، پس هر گاه زکريّا، نام محمّد و علي و فاطمه و حسن‏عليهم السلام را ياد مي‏کرد همّ و غمّ و اندوه از او دور مي‏شد، ولي هر وقت حسين‏عليه السلام را ياد مي‏کرد بغض گلويش را مي‏فشرد و به نفس زدن مي‏افتاد. روزي به پيشگاه خداوند عرضه داشت: الها! چگونه است که وقتي نام چهار تن از اينان را ياد مي‏کنم تسلّي خاطر مي‏يابم و چون حسين را ياد مي‏کنم ديده‏ام گريان و ناله‏ام بلند مي‏شود؟ خداوند متعال جريان [شهادت] آن حضرت را به اطّلاع زکريّا رسانيد و فرمود: «کهيعص» پس «کاف» نام کربلا است و «ها» هلاکت عترت پيغمبر، و «يا» يزيد است که ستم‏کننده بر حسين‏عليه السلام مي‏باشد، و «عين» عطش حسين‏عليه السلام و «صاد» صبر اوست.

پس هنگامي که زکريّا اين مطلب را شنيد تا سه روز مسجدش را ترک نکرد و مردم را از ملاقات با خود ممنوع ساخت و به گريه و زاري پرداخت. بر حسين مي‏گريست و مي‏گفت: خدايا! آيا بهترين خلايقت را به سوگ فرزندش خواهي نشانيد؟ پروردگارا! آيا اين مصيبت بزرگ را بر او وارد خواهي نمود؟ الهي! آيا جامه عزا بر تن علي و فاطمه خواهي پوشاند؟ آيا غم اين مصيبت را به ساحت آن‏ها خواهي رساند؟ آن‏گاه مي‏گفت: به من فرزندي

روزي کن که چشمم در سنّ پيري به او روشن و محبّتش در دلم فتنه انگيزد، سپس مرا در غم از دست دادنش بنشان چنان‏که محمّد حبيب خود را در سوگ فرزندش خواهي نشاند. خداوند يحيي را به وي داد، و پس از آن به شهادت او سوگوارش ساخت و مدّت حمل يحيي شش ماه بود هم‏چنان که مدّت حمل حسين‏عليه السلام.

سپس گفتم: اي مولاي من! بفرماييد علّت چيست که مردم نمي‏توانند امام براي خودشان برگزينند؟ فرمود: امام اصلاح‏گر است يا فسادگر؟ عرضه داشتم: اصلاح‏گر.

فرمود: آيا امکان دارد که فاسدي را انتخاب کنند در حالي که ندانند که در انديشه او چه مي‏گذرد، فکر اصلاح دارد يا افساد؟ گفتم: آري. فرمود: همين است علّت که با دليل روشني براي تو بيان مي‏کنم که عقل تو آن را بپذيرد.

عرضه داشتم: بفرماييد. فرمود: بگو ببينم پيامبراني که خداوند آنان را برگزيده، و کتاب‏هاي آسماني بر ايشان نازل کرده، و آنان را با وحي و عصمت تأييد فرموده و پيشوايان امم بودند، از جمله موسي و عيسي با علم و انديشه برجسته‏اي که داشتند، امکان دارد منافقي را انتخاب کنند در حالي که گمان داشته باشند که مؤمن است؟ گفتم: خير. فرمود: پس حضرت موسي کليم اللَّه چگونه شد که با آن همه عقل و علم و نزول وحي بر او، هفتاد نفر از بزرگان قوم و وجوه لشکريانش، کساني که در ايمانشان و اخلاصشان ترديد نداشت، ولي در واقع منافقين را انتخاب کرده بود. خداوند متعال مي‏فرمايد: «وَاخْتارَ مُوسي قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقاتِنا»؛ [5] و موسي هفتاد نفر از قوم خود را براي ميقات ما برگزيد. ما که مي‏بينيم شخصي که خداوند او را به نبوّت برگزيده (موسي‏عليه السلام) به جاي اصلح، افسد را انتخاب مي‏کند، مي‏فهميم که انتخاب کردن جايز نيست جز براي آن‏که اسرار نهان و انديشه‏هاي پنهان همه را مي‏داند. و نيز مي‏فهميم که انتخاب مهاجرين و انصار ارزشي ندارد. بعد از آن‏که پيغمبران که مي‏خواستند اهل صلاح را برگزينند، انتخاب آنان بر اهل فساد واقع شد.

سپس فرمود: اي سعد! خصم تو ادّعا مي‏کند پيغمبر اکرم‏صلي الله عليه وآله برگزيده اين امّت را با خود به غار برد، چون که بر جان او مي‏ترسيد همان‏طوري که بر جان خودش مي‏ترسيد؛

زيرا مي‏دانست خليفه بر امّت بعد از خودش اوست. چون لازمه مخفي شدن جز اين نبود که او را با خود ببرد، امّا علي را در جاي خود خوابانيد، چون که مي‏دانست خللي که با کشته شدن ابوبکر وارد مي‏شود با کشته شدن علي نيست، چون افرادي هستند که بتوانند جاي او را پر کنند! چنين پاسخ بده که مگر نه شما معتقديد که پيغمبرصلي الله عليه وآله فرمود: بعد از من خلافت سي سال است و خلافت را بر مدّت اين چهار تن ابوبکر و عمر و عثمان و علي‏عليه السلام مخصوص گردانيد؟ خصم به ناچار جواب دهد: آري، به او بگو اگر اين مطلب درست است، پس چرا با يک خليفه - فقط ابوبکر - به غار رفت و آن سه نفر ديگر را نبرد؟ با اين حساب معلوم مي‏شود که پيغمبر آنان را سبک شمرده؛ چون لازم بود که با ايشان همان‏طور رفتار مي‏کرد که با ابوبکر. پس چون اين کار را نکرد در حقوق آنان سهل‏انگاري نموده، و مهرباني از آنان دريغ داشته با اين‏که واجب بود به ترتيب خلافتشان با ايشان هم مثل ابوبکر رفتار مي‏کرد.

و امّا اين‏که خصم به تو گفت: که آن دو نفر آيا از روي خواست و رغبت مسلمان شدند يا از روي اکراه؟ چرا نگفتي: بلکه از روي طمع اسلام آوردند؛ زيرا که آنان با يهود معاشرت داشتند و از برآمدن و پيروزي محمدصلي الله عليه وآله بر عرب باخبر بودند، يهود از روي کتاب‏هاي گذشته و تورات و ملاحم، آنان را از نشانه‏هاي جريان حضرت محمدصلي الله عليه وآله آگاه مي‏کردند و به ايشان مي‏گفتند که تسلّط او بر عرب نظير تسلّط بخت النصر است بر بني اسرائيل، با اين فرق که او ادعاي پيغمبري نيز مي‏کند ولي پيغمبر نيست. پس هنگامي که امر رسول خداصلي الله عليه وآله ظاهر گشت با او کمک کردند بر شهادت لا إله إلاّ اللَّه و محمّد رسول اللَّه، به طمع اين‏که وقتي اوضاع خوب شد و امور منظّم گرديد، فرمانداري و ولايت جايي هم به آن‏ها برسد و چون از رسيدن به رياست به دست آن حضرت مأيوس شدند با بعضي از همفکران خود همراه شدند تا در شب عقبه شتر پيغمبرصلي الله عليه وآله را رم بدهند و شتر در آن گردنه هولناک، حضرت‏صلي الله عليه وآله را بيفکند و کشته شود و صورتشان را پوشاندند مثل ديگران. ولي خداوند پيغمبرش را از نيرنگ آنان ايمن قرار داد و حفظ کرد و نتوانستند آسيبي برسانند. آن دو نفر حالشان نظير طلحه و زبير است که آمدند و با علي‏عليه السلام بيعت کردند به طمع

اين‏که هر کدامشان فرماندار يک استان بشوند، امّا وقتي مأيوس شدند بيعت را شکستند و عليه آن حضرت قيام کردند، تا اين‏که عاقبت کارشان بدانجا کشيد که عاقبت کار افرادي است که بيعت را بشکنند.

سخن که به اين‏جا رسيد، مولايمان امام حسن بن علي‏عليهما السلام براي نماز برخاست،قائم‏عليه السلام نيز با او برخاست و من از خدمتشان بازگشتم و به جستجوي احمد بن اسحاق برآمدم که ديدم گريان به نزدم آمده، گفتم: چرا معطّل شدي؟ و چرا گريه مي‏کني؟ گفت: پيراهني که مولايم مطالبه فرمود نيافتم. گفتم: ناراحت مباش، برو به حضرت خبر بده. پس بر حضرت داخل شد و برگشت در حالي که با تبسّم بر محمّد و آل محمّد درود مي‏فرستاد. گفتم: چه خبر است؟ گفت: ديدم پيراهن زير پاي مولايم گسترده است، پس حمد الهي را بجاي آورديم و پس از آن روز، چند روزي هم به خانه مولايمان مي‏رفتيم ولي آن کودک را نزد حضرت نمي‏ديديم. چون روز وداع و خداحافظي رسيد، من و احمد بن اسحاق و کهلان، همشهري من بر آن حضرت وارد شديم. احمد بن اسحاق بپاخاست و عرضه داشت: اي فرزند پيغمبر خدا! رفتن نزديک و غصّه‏مان زياد است، از درگاه خداوند مي‏خواهيم که درود خود را بر جدّت محمّد مصطفي و پدرت حضرت مرتضي و مادرت حضرت سيدة النساء و دو سرور جوانان بهشت عمو و پدرت و امامان پاکيزه بعد از ايشان از پدرانت‏عليهم السلام و نيز درود و صلوات خود را بر تو و فرزندت قرار دهد، و از خدا مي‏خواهيم که آستانه‏ات بلند و دشمنانت پست و زبون گردند، و خدا نکند که اين آخرين ديدارمان با شما باشد. چون سخن احمد بن اسحاق به اين‏جا رسيد، حضرت متأثر شد به طوري که اشک از ديدگانش جاري گشت، سپس فرمود: اي ابن اسحاق! دعاي خود را از حدّ مگذران که تو در اين سفر خداي را ملاقات خواهي کرد. احمد بن اسحاق تا اين سخن را شنيد بيهوش افتاد، و چون به هوش آمد عرضه داشت: تو را به خدا و حرمت جدّت قسم مي‏دهم که به پارچه‏اي مفتخرم نمايي تا آن را کفن خود قرار دهم؟

مولاي ما دست زير مسند خود برد و سيزده درهم بيرون آورد و فرمود: اين را بگير و غير از اين را براي خودت مصرف مکن و آنچه خواستي محروم نخواهي شد، البتّه خداوند اجر نيکوکاران را ضايع نخواهد کرد.

سعد ادامه مي‏دهد: چون برگشتيم در بين راه سه فرسنگ به حلوان مانده، احمد بن اسحاق تب کرد و بيماري سختي گرفت که از زندگي دست شست و هنگامي که وارد حلوان شديم، در يکي از کاروانسراهاي آن فرود آمديم. احمد بن اسحاق يکي از همشهريانش را که مقيم حلوان بود نزد خود خواند و سپس به ما گفت: امشب از نزد من بيرون رويد و مرا تنها بگذاريد. هر کدام از ما به خوابگاه خود رفت، نزديک صبح فکري به سرم زد، چون چشم گشودم، کافور خادم مولايم ابومحمدعليه السلام را ديدم که مي‏گفت: خداوند اجر شما را در اين مصيبت زياد کند، و برايتان اين فاجعه را جبران نمايد، ما از غسل و کفن رفيق شما فراغت يافتيم، شما براي دفن او برخيزيد، زيرا که او مقامش نزد سرور شما از همه‏تان گرامي‏تر است. سپس از چشم ما غايب شد و ما با گريه بر جنازه احمد بن اسحاق حاضر شديم و حقّ او را ادا کرديم و مراسم او را به پايان رسانديم، خدا رحمتش کند. [6] .

2 - حديثي است که ثقة الاسلام کليني در کافي آورده که امام صادق‏عليه السلام فرمود: آيا گمان مي‏کنيد که هر يک از ما به هر کس دلمان بخواهد مي‏تواند وصيت کند؟ نه به خدا قسم، بلکه امامت عهد و پيماني است از طرف خدا و رسولش براي مردي پس از مردي ديگر تا امر به صاحبش برسد. [7] .

چون اين مطلب را دانستي، بايد گفت که امامت مولي و سيّد ما حجّة بن الحسن العسکري صاحب الزمان - عجّل اللَّه تعالي فرجه الشريف - به هر دو راه (نصّ و معجزه) به وسيله روايات متواتره ثابت است که در دو فصل قسمتي از آن‏ها را مي‏آوريم تا اين کتاب از دليل خالي نباشد.

>قسمتي از احاديث متواتره که به طور خاص بر امامت آن حضرت‏ دلالت دارد

>در بيان مقدار کمي از معجزات و کرامات متواتر مولا صاحب الزمان

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:08 |


اثبات وجود امام زمان

يکي از مباحث مهم در حوزه‏ي مهدويّت، اثبات وجود امام زمان (عليه‏السّلام) است. اين نکته، بسيار مهم وزير بنايي است. اساس حرکت تخريبي مخالفان نيز براي ايجاد شبهه و شک در اين رکن رکين است و در روايات ما نيز اشاره شده است که طول غيبت حضرت، باعث به وجود آمدن شک و شبهه در قلوب افراد متزلزل مي‏شود تا آن‏جا که عده‏اي مي‏گويند: «اصلاً، امامي نيست و چنين فردي متولّد نشده است.»! [1] لذا اثبات وجود امام و بلکه اثبات اضطرار به او، نکته‏ي مهمي است که در حوزه‏ي مهدي پژوهي، نقش بسزايي دارد.

راه‏هاي اثبات وجود امام، متعدّد و مختلف است، در هر حوزه بحثي با همان زبان اين استدلالها بررسي مي‏شود تاريخ، عقل و تجربه و کشف، براي خود طرق خاصي دارند امّا در اين شماره، راه اثبات امام مهدي (عليه‏السّلام) از نظر قرآن و وحي را پي مي‏گيريم.

قرآن مجيد، اين حقيقت را که هر زماني، امامي الهي براي مردم وجود دارد، و جريان هدايت، اضطرار به وجودش دارد. به بيان‏هاي مختلف، طرح کرده است. فهم اين نکته، محتاج آن است که نخست، تعريف امام از ديدگاه قرآن براي‏مان روشن شود. امامت، از نظر قرآن، تحليل و تبيين خاصّي دارد و با آن‏چه در عرف مردم و حتّي عرف متکلمان مطرح است، فرق مي‏کند. قرآن مجيد مي‏فرمايد: «وإذا ابتلي ابراهيم ربّه بکلمات فاتمهن قال إنّي جاعلک للناس إماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين» [بقره:124]

مرحوم علاّمه‏ي طباطبايي(ره) مي‏گويد:

«الإمام هوالذي يَقتدي ويأتم به الناسُ. إماماً أي مقتدي يقتدي بک الناس و يتبعونک في أقوالک وأفعالک؛ امام، کسي است که مردم به او اقتدا مي‏کنند و در افعال و اقوال، از او پيروي مي‏کنند.

برخي از مفسران گفته‏اند: «مراد از اماماً همان نبوّت است؛ لأنّ النبي يقتدي به أمته في دينهم.». ايشان مي‏گويد: اين سخن مفسّران، ناصواب است. به دو دليل: نخست آن که «اماماً» مفعول دوم براي عامل‏اش هست و اسم فاعل، اگر به معناي ماضي باشد، عمل نمي‏کند و بايد معناي حال و استقبال باشد تا بتواند عمل کند و ديگر آن که اين سخن خدا به ابراهيم، وحي است و وحي، متفرع بر نبوّت است. پس قبل از مفتخر شدن به مقام امامت، نبوت را دارا بوده است و اين مقام به معناي نبوّت نمي‏تواند باشد.

دوم آن که اين جريان، در اواخر عمر حضرت ابراهيم بوده و قبل از آن، ايشان، پيامبر مرسل بوده که ملائکه در مسيرشان براي هلاکت قوم لوط بر او نازل شده بودند و به او بشارت داده بودند. پس قبل از آن که امام باشد، پيامبر بوده و امامت‏اش غير نبوت است.

شاهد سخن اين‏جا است که علامه مي‏گويد، منشأ اين گونه تفاسير نامربوط، عدم فهم صحيح امامت از منظر قرآن است که گروهي، آن را به «نبوّت» و برخي به «مطاع بودن» و عدّه‏اي، به معناي «خلافت و وصايت و رياست امور دين و دنيا» تفسير کرده‏اند. اين‏ها، تعريف دقيق امامت نيست. فلمعني الإمامة حقيقة وراء هذه الحقائق و الذي نجده في کلامه تعالي أنّه کلّماً تعرض لمعني الإمامة تعرض معها للهدايه؛ امامت، حقيقتي فراتر از اين گونه تفاسير است. در منطق قرآن، هر جا امامت طرح شده، در کنارش، هدايت هم مطرح است: «وجعلناهم ائمه يهدون بأمرنا» [انبياء:73] و وجعلنا منهم ائمة يهدون بأمرنا لماصبروا و کانوا بآياتنا يوقنون» [سجده:24]

امامت با هدايت توصيف گشته، آن هم نه مطلق هدايت، بل هدايتي که به امرالله است. «امر الله» خود، حقيقتي است که کريمه‏ي «إنّما أمره إذا أراد شئياً أنْ يقولَ له کن فيکون» [يس:82] يا کريمه‏ي «وما أمرنا إلا واحده» [قمر:50]، پرده از آن بر مي‏دارد. [2] .

عالم امر در برابر عالم خلق است و عالم خلق، عبارة اخراي عالم ملکوت و ناسوت، مي‏باشد، عالم امر و يا ملکوت، از قيود زمان و مکان، مبرا، و خالي از تبديل و تغيير است و همان وجه الهي عالم است در قبال وجه خَلقْي و مُلکي عالم که طرف ديگر آن است و تغيير و تدريج در آن راه دارد.

بااين سخن، «امام» هادي است که جهان انساني را با امر ملکوتي، هدايت مي‏کند. باطن اين گوهر، ولايت بر مردم است و بر اين اساس هدايت امام هم به گونه‏ي ايصال به مطلوب مي‏شود، نه ارائه‏ي طريق؛ زيرا، آن، شأن انبيا و رسولان و همه‏ي مؤمنان است که با موعظه‏ي حسنه راه را نشان مي‏دهند.

و آن چه آنان را به اين مقام والا مي‏رساند، اوّلاً، صبر در امتحانات و ابتلائات، و ثانياً، يقيني است که به آنان افاضه شده است. در آيه‏ي هفتاد و پنج سوره‏ي انعام مي‏خوانيم: «وکذلک نري إبراهيم ملکوت السماوات والأرض وليکون من الموقنين

ارائه‏ي ملکوت به حضرت ابراهيم (عليه‏السّلام)، مقدمه براي افاضه‏ي يقين به او بود. يقين نيز از مشاهده‏ي عالم ملکوت جدا نيست. بنابراين، امام، بايد انساني باشد که به مرحله‏ي يقين برسد و عالم ملکوت که همان امر و باطن هستي، است براي او مکشوف است. يهدون بأمرناً دلالت مي‏کند که هر چه بدان هدايت تعلّق مي‏گيرد (قلوب و اعمال بندگان) حقيقت و باطن‏اش براي امام هست و تمام هستي براي امام حاضر است و او به هر دو راه خير و شر، مهيمن است. [3] .

عظمت وجودي امام و نقش آفريني او در هستي و هدايت ممتازي که براي بشّريت دارد، در قرآن، چنين بيان شده است، و اين گونه است که قدر و مقام امامت و برتري‏اش حتّي بر مقام نبوّت و رسالت، هويدا مي‏شود که پيامبر مرسلي چون ابراهيم، در آخر عمر خود، به اين مرتبه، که با مشاهده‏ي ملکوت آسمان‏ها و تحصيل يقين براي‏اش حاصل شده، مفتخر مي‏گردد.

در يک کلام، امام، از منظر قرآن کاروان سالار هستي است که کاروان بشري را در ظاهر دنيا و باطن آن، به سوي مبدأ آفرينش، سوق مي‏دهد. در قيامت - که عرصه‏ي ظهور و تجلّي اين دنيا است - اين قيادت و سوق‏دهي، چنين تمثّل مي‏يابد که قرآن مي‏فرمايد: «يوم ندعو کلُّ أناس بإمامهم» [اسراء:71] روزي که هر گروهي را به امامشان مي‏خوانيم.

با اين فهم و برداشت از معنا و حقيقت امامت، که نقش او بسيار فراتر از «ارائه‏ي طريق» است گرچه آن را نيز داراست، به پيوستگي اين جريان و لزوم آن، انسان رهنمون مي‏شود در جريان هدايت، قدم اوّل ارائه‏ي طريق و تبيّن رشد از غي است. که اين گام اوّل را رسول بر مي‏دارد و ما علي الرسول الا البلاغ [مائده: 99] رسول ارائه‏ي طريق مي‏کند و به مقتضاي وظيفه رسالي خويش، که مصيطر بر انسان نيست و با چراغ آموزش، انسانهاي مختار را آگاهي مي‏دهد. آگاهي بخشيدن در کنار آزادي انسان، شأن رسولان است و عالمان نيز در اين شأن، وارثان انبياءاند که شأن هدايتگري و ارائه طريق و تبيين رشد از غي را بر عهده مي‏گيرند تا اينجا، انسان آزاد به نجدين و رشد و غي آگاه شد و مرحله و گام بعدي هدايت براي کساني که مسير رشد را بر گزيده‏اند به گونه‏اي ديگر خواهد بود کساني که ايمان به رشد و کفر به طاغوت و غي پيدا کردند تحت ولايت الهي قرار مي‏گيرند که او وليّ مؤمنين است. امام که مظهر اين ولايت است عهده دار کاروان سالاري جامعه ديني و پيروان رشد و کافران به طاغوت، مي‏باشد و هدايت او سوق اين جريان به صراط مستقيم و ايصال آنان به حقيقت است که قيامت عرصه تجلي اين سوق است، لذا رسول به مقتضاي رسالت، تبيين مي‏کند و امام به مقتضاي ولايت و امامت، هدايت ايصالي دارد هرچند مسلم است که اولاً هر دو شأن براي امام محفوظ است امام هم نقش تبيين و هم نقش ايصال را بر عهده دارد کما اين که برخي از پيامبران به مقام امامت نيز مفتخر بودند.

و ثانياً: هدايت ايصالي منافاتي با اراده انسانها ندارد که در طول آن قرار مي‏گيرد چرا که الذين اهتدوا زادهم هدي [محمد: 17] «کساني که هدايت را بر گزيدند، هدايتشان را افزون مي‏کند

بر اين اساس علاّمه‏ي طباطبايي، نتيجه‏اي را که بر مباحث گذشته‏ي خويش مترتّب مي‏کند، چنين بيان مي‏نمايد:

فالإمام هو الذي يسوق الناس إلي الله سبحانَهُ يومَ تبلي السرائر کما أنّه يسوقهم إليه في ظاهر هذه الحياة الدنيا و باطنها. والآية مع ذلک تفيدان الإمام لايخلو عنه زمان من الأزمنة وعصر من الأعصار لمکانِ قوله تعالي «کلّ أناس»؛ [4] .

بر اين اساس، امام، آن شخصيّتي است که مردم را در روز قيامت به سوي خدا سوق مي‏دهد، همان طور که آنان را در ظاهر و باطن اين دنيا رهبري کرد. آيه‏ي شريفه، اين نکته را نيز مي‏رساند که هيچ زماني، نمي‏تواند بدون امام باشد؛ به خاطر اين که فرموده: «کلّ أناس» همه مردم در همه زمان‏ها.

ويستفاد أنّ الأرض وفيها الناس لاتخلو عن إمام حقٍ [5] ؛ نکته‏اي که استفاده مي‏شود، آن است که زمين، مادامي که انسان در آن وجود دارد، از امام و حجّت حق خالي نمي‏شود.

ايشان، در ذيل آيه‏ي هفتاد و يکم سوره‏ي اسراء که مي‏فرمايد: يوم ندعو کل اناس بامامهم: روزي که مردم را با امامشان مي‏خوانيم، مي‏گويد:

المستفاد من ظاهر الآية أنّ هذه الدعوة تعم الناس جميعاً من الأولين والآخرين... فالمتعيّن أنْ يکونَ المراد بإمام کل أناس... أو إمام الحق خاصّة و هو الذي يجتبيه الله سبحانه في کل زمان لهدايه أهله بأمره نبياً کان کإبراهيم و محمّد أو غيرنبي [6] .

آن‏چه از آيه استفاده مي‏شد، اين است که اين فراخوان، شامل همه‏ي انسان‏ها از اوّلين و آخرين مي‏شود... بعد احتمالاتي را که در امام مطرح است بيان نموده و مي‏فرمايد: مراد، امام حقّي است که خداي سبحان در هر عصر و زمان براي هدايت اهل آن عصر قرار مي‏دهد، اعم از اين که آن امام، چونان ابراهيم و محمّد پيامبر باشد يا غير پيامبر.

علي‏اي حال، از اين ايات قرآن، ضمن فهم نقش امام در هستي، هميشگي و پيوستگي اين جريان زلال نيز فهميده مي‏شود؛ يعني، هيچ زماني، از چنين شخصّيتي خالي نيست. پس در عصر ما هم وجود با برکت حضرت مهدي(عج) که قطب عالم امکان و هادي قلوب و افعال مؤمنان و سالار کاروان حق‏پويان است، امري مسلّم و قطعي است.

آيه‏ي ديگري از قرآن که بر اثبات وجود امام و ضرورت او دلالت دارد عبارتست از: کريمه‏ي «إنّما أنت منذر و لکلّ قوم هاد» [رعد:7]؛ تو تنها بيم‏دهنده‏اي و براي هر گروهي هدايت کننده‏اي است.

اين آيه نيز به وضوح، امام هادي را براي همه‏ي اقوام ثابت مي‏کند که اين مطلب، جاي نقض و اشکال نيست.

فخر رازي مي‏گويد:

انذار کننده، پيامبر اسلام و هدايت‏کننده، علي است، زيرا، ابن عباس مي‏گويد: پيامبر، دست مبارک‏اش را بر سينه‏ي خود گذارد و فرمود: «أنا المنذر» و سپس اشاره به علي کرد و فرمود: «أنت الهادي يا علي! بک يهتدي المهتدون من بعدي؛ تو، هدايت کننده‏اي - اي علي! - و به وسيله‏ي تو، مردم، بعد از من، هدايت مي‏شوند». [7] .

لذا جمود و تعصّب برخي از مفسران در تاويل‏هاي ناصواب اين آيه، نه با ظاهر آيه و نه با انصاف علمي و وجدان عملي سازگار است. آن چه از آيه فهم مي‏شود و ائمه‏ي اهل البيت (عليهم‏السّلام) نيز فرموده‏اند، اين است که آيه، براي هر قوم و زماني، امام هادي قرار داده و چنين نيست که مردمي، در عصري، از وجود امام محروم باشند.

در تفسير نورالثقلين، حدود پانزده روايت در اين زمينه نقل شده است. که از جمله امام صادق (عليه‏السّلام) مي‏فرمايد: «کلّ إمام هادي کل قوم في زمانه» و يا در تعبير ديگر فرمود: «کل إمام هاد للقرن الذي هو فيه» [8] .

هر امام معصومي هدايتگر براي زمان خود است يا هدايتگر اقوامي است که در زمان او زندگي مي‏کنند.

آيه ديگري که به وضوح، بر وجود امام معصوم در همه‏ي زمان‏ها دلالت دارد، کريمه‏ي «يا أيّها الذين آمنوا اتقوالله وکونوا مع الصادقين» [برائت:119]؛ اي مؤمنان تقوا پيشه کنيد و با صادقان باشيد.

دستور همراه بودن با صادقان، به طور مطلق، و جدا نشدن از آنان، بدون هيچ قيد و شرط، دلالت دارد که منظور، امام معصوم است. فخر رازي چنين مي‏گويد:

کسي که جايز الخطاء است، واجب است اقتدا به کسي کند که معصوم است. معصومان، کساني‏اند که خداي متعال آنان را «صادقان» شمرده است. و اين معنا، در هر زماني ثابت است. بنابراين، در هر زماني، بايد معصومي وجود داشته باشد. [9] .

اگر چه ايشان، در فهم مصداق معصوم، دچار اشتباه شده، لکن ضرورت وجود معصوم را در هر عصري پذيرفته است.

اين نکته را جابر بن عبدالله انصاري از امام باقر (عليه‏السّلام) نقل مي‏کند که در تفسير آيه‏ي «وکونوا مع الصادقين» حضرت فرمود: منظور «آل محمّد» [10] است.

آيه‏ي ديگر، «ويمسک السماء أنْ تقع علي الأرض إلاّ بإذنه» [حج:65] است.

امام زين العابدين فرمود: «ونحن الذين بنا يمسک الله السماءَ أنْ تقعَ علي الأرض إلا باذنه». [11] .

در زيارت جامعه، خطاب به آن بزرگواران عرض مي‏کنيم: «وبکم يمسک السماء أنْ تقع علي الأرض.».

و لذا همان طور که روايت فرمود: «المهدي أمان لأهل الأرض»، اين نقش‏آفريني هميشگي است و امروز، بر عهده‏ي مهدي (عليه‏السّلام) است.

جمع‏بندي‏

از آياتي که نقل شد و بسياري از آيات ديگر - که مجال طرح آن نيست - چنين استفاده مي‏شود که امامت، واقعيّتي است که هستي، لحظه‏اي بدون آن نمي‏تواند باقي بماند و تا انساني بر روي زمين هست و تا تکليف هست، وجود چنين امامي ضروري است. لذا، آيات قرآن و وحي که از منابع مهم شناخت و معرفت است، اين نکته را به طور مسلّم بيان مي‏کند که وجود امام معصوم، در عصر ما، امري مسلم و غير قابل ترديد است. امام زمان، از منظر قرآن، دو رسالت مهم را بر عهده دارد: در جامعه‏ي بشري، نقش هدايت را آن هم به گونه‏ي ايصال به مطلوب، و در کلّ هستي، نقش لنگر اطمينان بخش و حافظ و نگهدار و واسطه‏ي فيض‏گيري را ايفا مي‏کند

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:08 |


اثبات وجود ولي عصر از طريق برهان امکان اخس

از جمله ادله و براهين عقليه برهان و قاعده امکان اخس است و بيان آن اجمالا اين است: همچنانيکه در قوس نزول فيض حقتعالي و مبدء اعلي از اشرف شروع شده و به اخس مطلق منتهي مي شود در قوس صعود نيز از اخس ابتدا شده و به اشرف منتهي مي گردد.

و شکي نيست که اشرف موجودات و افضل مخلوقات عقلا و نقلا حضرت خاتم انبيا محمد مصطفي و عترت و اوصياء قديسين آن حضرت بحکم (وانفسنا و انفسکم) و بحکم اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و بحکم کلهم من نور واحد مي باشند و شبهه نيست که اوليا محمديئين که اول آنها اميرالمومنين علي و آخر ايشان بقيه الله حضرت مهدي دوازدهمين نير برج ولايت و اختر فروزان آسمان امامت هستند و در واقع مکمل شريعت و بعثت حضرت ختمي مرتبت مي باشند و هر گاه يکي از آنها در قوس صعود موجود نشود فيض حقتعالي و مبدء اعلي به اشرف منتهي نخواهد شد و در نتيجه دائره وجود بنحو احسن تشکيل نمي يابد و نظر باينکه خاتم الاوصياء وجود بقيه الله مکمل و خاتم قوس صعود است بحکم بکم فتح الله و بکم يختم الله (دو سر خط حلقه هستي- بحقيقت بهم تو پيوستي) اقتضاء برهان امکان اخس ضرورت وجود آن حضرت را ايجاب مي کند پس حتما وجودش در عالم لازم است و هو المطلوب

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:06 |


اثبات وجود ولي عصر از طريق برهان امکان اشرف

از جمله ادله و براهين يکي برهان و قاعده اشراف امکان اشرف است که از تاسيس آن در حدود پنجهزار سال گذشته است و حکماي اسلام از اين برهان محکم البنيان و از اين قاعده شريفه در موارد بسيار استفاده نموده‏اند و استفاده ما از اين برهان در اين مقام اين است:

اگر ذات اقدس خداوند منان در نظام امکان يک فرد از نوع واحد يا افرادي از نوع واحد ايجاد فرمايد و اين افراد هست و موجود باشند و اشرف و افضل و اکمل آنها وجودش امکان داشته باشد حکم قاعده امکان اشرف اين است که اگر فرد اخس و انزل وجود دارد پس لابد اشرف و افضل از اين نوع حتما بايد موجود باشد در رتبه متقدمه.

زيرا اگر خداي متعال که وجود اخس را بيافريند حتما اشرف را آفريده است چه اگر نيافريده است يا وجودش محال بوده است و امکان نداشته که او را نيافريده و اين فرض غلط است زيرا که انسان ممکن الوجود است و ماهيت و طبيعت که موجود شد تمام افرادش در امکان علي السوي است.

پس اين ماهيت ممکن الوجود که در اخس و فرد انزل امکان دارد چطور در فرد اشرف و افضل امکان ندارد پس بدون شک امکان داشته است. فرض دوم که اگر ايجاد نکرد پس خدا عالم نبوده است به چنين فرد اشرفي و اين فرض هم غلط است چون خداي عالم محيط و عالم به فرد اشرف است.

فرض سوم اينکه علت اينکه فرد اشرف را نيافريد براي اينکه جهات فاعليتش وافي و قابل نبوده است اين فرض هم غلط است زيرا لازم آيد که قدرت حق محدود و متناخي باشد و حال آنکه خدا داراي و قدرت مطلقه نامتناهيه است و به ايجاد هر چيز قدرت کامله دارد.

فرض چهارم اينکه علت اينکه خدا فرد اشرف را نيافريد نه از باب عدم امکان و نه از جهت عدم علم و قدرت حق بوده بلکه از باب عدم مصلحت او را نيافريده است اين فرض هم غلط است زيرا آن مصلحت که در ايجاد افراد يا فرد انزل و اخس بوده است بلکه به طريق اولي صلاح و مصلحت در آفريدن او بوده است.

فرض پنجم اينکه علت اينکه خدا فرد اشرف را نيافريد نه از جهات چهارگانه فوق الذکر بود که فرضش غلط بود زيرا هم امکان داشت و هم خدا عالم و قادر به ايجاد او بو دوهم مصلحت در آفريدن او بود پس او را نيافريد لابد بخل و ضنتي داشت که او را ايجاد نکرد اين فرض هم غلط و بديهي البطلان است چه بخل و ضنت در ساحت اقدس ربوبي که فياض مطلق و جواد علي الاطلاق است راه ندارد پس حکم برهان امکان اشرف در ايجاد ممکن اشرف در تمام ادوار و اعصار از ازل تا ابد جاري و ساري و به موجب همين قاعده شريفه وجود ولي عصر بقيه الله حضرت مهدي صلوات الله و سلامه عليه الساعه موجود و حضرتش واسطه فيض بين خالق و مخلوق و با اينکه از نظر غائب است اما تکوينا و تشريعا فيض آن وجود مبارک به خلق و اهل عالم مي رسد و هو المطلوب

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:05 |


اثبات وجود ولي عصر از طريق برهان تطابق عالمين و نظامين صغير و کبير

برهان ديگر بر اثبات وجود حجت و ولي عصر عليه الصلوة والسلام برهان تطابق عالمين و نظامين صغير و کبير است بيان اين برهان محکم البنيان به طور اجمال و اختصار اين است.

نظر به اينکه تطابق عالم صغير که وجود انسان است با عالم کبير که مجموعه جهان است عقلا و نقلا و شهودا و وجدانا ثابت و محرز است و بيان آن خارج از وسع اين مقاله است ولي ما در برخي از رسائل خود به اثبات آن پرداخته‏ايم (از جمله در مقام تطبيق قيامت صغري با قيامت کبري) فعلا در اين مقام نسبت به آنچه منظور ماست اشاره مي‏شود.

شکي نيست در وجود انسان که تعبير از او به عالم صغير و يا نظام صغير مي شود نفس ناطقه مجرده ملکوتيه انسانيه مشرق بر ارض بدن و محرک بدن و قاهر بر بدن و محيط بر بدن و خلاصه مقوم بدن است و حيات انسان بستگي به وجود نفس دارد همينطور در مجموعه جهان که تعبر از او به عالم کبير و نظام کبير مي‏شود نيز نفس کليه الهيه‏ايست که هر نسبتي و هر حکمي که نفس جزئي با عالم صغير بدن خود دارد نيز آن نفس کليه با عالم کبير دارد و خلاصه مقوم عالم کبير است يعني قوام عالم امکان وابسته با شراق و افاضه‏ي نوريه وجوديه اوست و هر نسبتي روح جزئي با نظام جزئي و مملکت بدن خويش دارد آن روح اعظم نيز با نظام کل دارد و در نزد اهل معرفت و عرفان مطابق استفاده از قرآن و اخبار معتبره صادره از مقام عصمت و معادن حکمت ثابت و مبرهن است که صاحب آن نفس کليه و مقام ولايت کليه مطلقه است که مصداق آن

حضرت ختمي مرتبت و دوازده نفر اوصياء قديسين آن حضرت است و آنچه مسلم است الساعه در عصر حاضر ولي عصر که داراي ولايت کليه مطلقه است ا ومقوم عالم امکان است و قوام عالم کبير وابسته به فيض وجود او است و اوست بقيه الله و اوست قطب عالم هستي که بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الارض و السماء روحي و ارواح العالمين له الفداء.

(لمولفه)

چون تطابق در نظامين وجود

فرض فرمودي خداوند ودود

پس هر آنچه در نظام اصغر است

طبق آن اندر نظام اکبر است

در نظام جزء خود جان لازم است

در نظام کل يقين جان ناظم است

هست قلب و جان عالم آن امام

که از او يابد جهاني انتظام

خود بهر عصري امامي واجب است

خواه پيدا در نظر يا غايب است

(پس امام حي قائم آن ولي است)

کو ز صلب طيب پاک علي است

روح اين عالم وي است اندر نظام

عالم و آدم از او دارد قوام

اوست مولي بر همه خلق جهان

گر بود بر ديده پنهان ياعيان

قائم بالقسط را او مظهر است

حاکم بالعدل و ظل داور است

خود هم او مهدي و هادي است و شاه

جان (رباني) بدين باشد گواه

چون تو محجوبي از آن خورشيد جان

عيب ديدتست ني زان جان جان

چشم خفاشي زبون آفتاب

ديده ربانئي جوي و بياب

لينک ثابت  | توسط : مرتضی   | دوشنبه 26 مهر 1389 - 9:05 |



مطالب گذشته
اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَيْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَيْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِکْفِيانى فَاِنَّکُما کافِيانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرينَ.
»<-PostTitle-> | <-PostDate->


منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو
پروفايل مدير
ايميل

موضوعات وبلاگ

<-CategoryName->

آرشيو ماهانه

<-ArchiveTitle->

پيوندهاي وبلاگ

خــــــاک جــــــمکران

پيوندهاي روزانه


لوگوي ما

 غریب جمکران